تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمیزیستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب میشود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمیدارم دوست میدارم.
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک میبینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمیبینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو میپنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

+ خط خطی شده در
90/10/06ساعت 23:34  توسط ملــــودی
|
تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمیزیستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب میشود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمیدارم دوست میدارم
+ خط خطی شده در
90/10/06ساعت 23:31  توسط ملــــودی
|
+ خط خطی شده در
90/10/05ساعت 23:5  توسط ملــــودی
|
+ خط خطی شده در
90/10/05ساعت 23:4  توسط ملــــودی
|
گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود
که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید
There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real
وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم
When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us
به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یک لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی کند
کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند
Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile
هر چه میخواهی آرزو کن
هر جایی که میخواهی برو
هر آنچه که میخواهی باش
چون فقط یک بار زندگی می کنی
و فقط یک شانس داری
برای انجام آنچه می خواهی
Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do
خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش کنی که نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی
و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی
May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy
+ خط خطی شده در
90/10/02ساعت 16:14  توسط ملــــودی
|
+ خط خطی شده در
90/09/24ساعت 20:44  توسط ملــــودی
|
واحد اندازه گیریِ فاصله " مــتــر " نیست ؛
" اشـــــــــــتـــیــــاق " است ..
مشتاقش که باشی ، حتی یک قـدم هم فاصله ای دور است .!.
+ خط خطی شده در
90/09/20ساعت 22:6  توسط ملــــودی
|
برای تو ..
برای چشمهایت !..
برای من ..
برای دردهایم !..
برای ما ..
برای این همه تنهایی ...
ای کاش خــــــــــــدا کاری بکند !!
+ خط خطی شده در
90/09/20ساعت 22:5  توسط ملــــودی
|
قحطی عشق می آید!
7 نه،700 سال در قلبم ذخیره و پنهانت می کنم،
بگو(کنعانیان)منتظر نباشند،
تقسیم شدنی نیستی،
حتی اگر یعقوب بیاید...
+ خط خطی شده در
90/09/20ساعت 22:2  توسط ملــــودی
|
گاهی بی هوا دلــــــــــم هوایت را میکند؛
هوای تــــــــو ....
تویی که هیچگاه هوایم را نداشتی!!!
+ خط خطی شده در
90/09/08ساعت 0:29  توسط ملــــودی
|

حالا که می روی...
آهسته برو
هر قدمت دورتر...نفسم تنگ تر..
بگذار چشمم آهسته آهسته ندیدنت را بیاموزد...!
+ خط خطی شده در
90/09/08ساعت 0:27  توسط ملــــودی
|
سیراب شدم از پاکی نگاهت و تطهیر یافتمدر معبد چشمانت...
در ورای فکرها تو را چگونه بسرایم ؟ که شبدر نگاه ژرف تو آرام نشسته...
+ خط خطی شده در
90/09/05ساعت 0:43  توسط ملــــودی
|
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.
در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها كمی از خودت‚ تنها كمی از خودت را به من بده.
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.
در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها كمی از خودت‚ تنها كمی از خودت را به من بده.
و خدا كمی نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن كه نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت : كاش می دانستید كه این كرم كوچك ‚ بهترین را خواست. زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان چراغی است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك بخشیده است.
+ خط خطی شده در
90/08/28ساعت 13:24  توسط ملــــودی
|
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به کس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی
بسی من خون دل دارم.
دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بترکان این غم دل را
و یا در هم شکن این سد را
که دیگر خسته از خویشم
+ خط خطی شده در
90/06/18ساعت 0:24  توسط ملــــودی
|
دیگر سکوت شب مجالی برای زیستن نمی دهد .دیگر سایه های خیالم برای این ذهن مه آلودم چشمانم سورمه ایی حتی برای یک ثانیه بودن هم نمی کشد . پرستو های قلبم کوچ کردند، چه ساده وچه بی پروا ، حتی بی من گذر کردند. و از تمام سایه های خیالم من مات و مبهوت هنوز در پی بدرقه ی آنها هستم .
تا به کی ؟ باید همه ی هستی من اینگونه بی من !!! و بی نگاه من محو شوند در دل زمان ، زمانی را که نمیشود نگه داشت ، همچون بادهای پاییزی سوسو کنان به جشن خاطره ها میروند ،به گذشته های نامعلوم به گذشته های من ، وشایدم گذشته های ما وشایدم عشق .....
+ خط خطی شده در
90/06/18ساعت 0:21  توسط ملــــودی
|
من اینجام روبه روی تو ، با یک دنیا خواهش . ضربان قلبم در نگاه نافذت محبوس شده . مرا باور کن .مثل صداقت یاس و معصومیت کودکیهایم .
من اینجام روبه روی تو .....
میدانی من محکوم دوست داشتن تو بودم و هستم ، دوست داشتنی حتی فارق از داشتنت. مرا ببین و بفهم که چگونه تو را به جشن باران دعوت میکنم ..........
با من بمان و مرا به عقد مهربانی برسان . باورم کن.....
و امشب زیر باران مرا عاشقانه ببوس ....
+ خط خطی شده در
90/06/13ساعت 17:12  توسط ملــــودی
|
خداوندا دستهایم خالی است
و دلم غرق در آرزوها
یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا کن
یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن..
+ خط خطی شده در
90/06/13ساعت 17:11  توسط ملــــودی
|
من و تو
چه با احساس مي گويي
سرود عشق در گوشم برايت بارها خواندم
كه بي تو من چه خاموشم
تو گفتي از نگاه من
من اما از حضور تو
تو از لبخند مي گفتي من از گرمای شعرتو
چه شب ها بي حضورِ توسرودِ عشق سر دادم
صداي آشناي تونخواهد رفت از يادم
اگر امروز غمگينم اگر امروز خاموشم
بيا و باز نجوا كن سرود عشق در گوشم
+ خط خطی شده در
90/06/06ساعت 15:22  توسط ملــــودی
|
عشق دانی که سرآغازش چیست ؟
امتداد دو نگاه
یکی از عمق دل و قعر وجود ، آن یکی بعد سجود
آن زمانی که دو چشمت ، پیله خواهش را به وجودم تابید
ودر آن ظلمت و تاریکی شب ،
جاده ای روشن را در فراسوی افق دید زدم
و تو آن یاور دیرینه من ، که در آن جاده سبز
هم نوا با دل سودا زده ام ، پا به اقلیم عدم می نهی و می گذری
چشم من خیره به دنبال تو کز غور وجود
با دو دستی که به مهر آغشته است ، سوی من آیی و با نغز کلام
دل سرگشته و حیرانم را نزد خود می خوانی
آه ای یاور من
یاد آن روز که در سایه آن سرو بلند ، سخنت بشنودم
تو به من گفتی ار آن چشمه نور، تو به من گفتی از آن کاخ بلور
گفتی آن چشمه نور ، چشم بر راه تو است
گفتی آن کاخ بلور، خواهد آن روز رسد که توأش پادشهی
من شنیدم که بگفتی اندرون دل تو، جایگاهی است تهی از برای دل من
من دلم اندر کف ، آمدم چشمه نور ، آمدم کاخ بلور
آمدم تا که بر آن مسند عشق پادشاهی بکنم
در درون دل من ،سبدی بود پر از گل محبت و صفا
لیک گلهای سبد اندر آن جایگه ظلمانی که توأش کاخ بخواندی
همگی پژمردند ، همگی افسردند
دیگر از آن همه گلهای قشنگ ، اثری باقی نیست
حال دیگر حتی ، اشکهای من هم ، چاره مردگی آنها را نتوانند کنند
تو در آن به اصطلاح کاخ بلور
در کنار آن همه چشمه نور
سبد پرگل من را بردی
خنجر حسرت را تا به ته بر جگرم بنشاندی
د رخیالت این است که دلم را بردی .
+ خط خطی شده در
90/06/06ساعت 15:21  توسط ملــــودی
|
همه میگن بخشش از بزرگان است.
من بخشیدم و هیچکس بهم نگفت:
چقدر بزرگ شدی.
همه گفتند:
بلد نبودی حقتو بگیری
+ خط خطی شده در
90/05/21ساعت 0:57  توسط ملــــودی
|
مهربان
آنقدر شاعرم امشب كه فقط ،
سايه مهرتورا كم دارم
باتو هستم
اي سراپا احساس
خون تو در رگ من هم جاريست
+ خط خطی شده در
90/05/09ساعت 22:58  توسط ملــــودی
|
كوك كن ساعتِ خويش !
اعتباري به خروسِ سحري ، نيست دگر
دير خوابيده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خويش !
كه مـؤذّن ، شبِ پيـش
دسته گل داده به آب
. . . و در آغوش سحر رفته به خواب
+ خط خطی شده در
90/05/09ساعت 22:56  توسط ملــــودی
|
مهربان
آنقدر شاعرم امشب كه فقط ،
سايه مهرتورا كم دارم
باتو هستم
اي سراپا احساس
خون تو در رگ من هم جاريست
+ خط خطی شده در
90/05/09ساعت 0:13  توسط ملــــودی
|
ميان ماندن و نماندن
فاصله تنها يك حرف ساده بود
از قول من
به باران بي امان بگو :
دل اگر دل باشد ،
آب از آسياب علاقه اش نمي افتد
+ خط خطی شده در
90/05/08ساعت 23:55  توسط ملــــودی
|
من خدا را دارم . . .
کوله بارم بر دوش
سفری میباید
سفری تا ته تنهایی محض
هر کجا لرزیدی از سفر ترسیدی
فقط آهسته بگو :
من خدا را دارم
+ خط خطی شده در
90/05/01ساعت 20:55  توسط ملــــودی
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من؛ من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب؛ که به صد عشق و هوس می ارزد
+ خط خطی شده در
90/05/01ساعت 20:44  توسط ملــــودی
|
گناه چشم بارانی چیست وقتی هوای دل ابریست !
تقصیر سکون پاها چیست وقتی نایی برای حرکت نیست !
جرم لبهای فرو بسته چیست وقتی گوشی برای شنیدن نیست !
چرا باید عشق را محکوم ساخت وقتی راهی برای عاشقی نیست !
آری دلتنگی را باید بارید...
از سکون برید...
راز دل شنید...
و به عشق رسید...
+ خط خطی شده در
90/05/01ساعت 20:41  توسط ملــــودی
|
گاه باید خندید بر غمی بی پایان ! . . .
+ خط خطی شده در
90/04/28ساعت 1:24  توسط ملــــودی
|
دلم تنگ میشه!
خیلی دلم می خواد برم...
اما می ترسم...
می ترسم دلم تنگ بشه!
شایدم نمی خوام برم دارم بهونه میارم!
اما قول میدم برم!
نمی گم زود زود...
اما می رم!
شاید روزای اول وقتی میگفتم خداحافظ دلم هررری می ریخت!
اما ببین حالا چه راحت می گم می رم؟؟!
اگه برم یه روزی بشنوم کسی جامو گرفته میمیرمو زنده می شم...
اگرم نرم میترسم یه روز خودت بگی برو!
تو بگو من چکار کنم!
به جون خودت قسم هر کاری بگی می کنم!
همیشه از خدا می پرسم بین من و تو کی گناه کاره؟
می دونم من!
منو ببخش به خاطر دل باختنم!
تو دعا کن!
دعا کن من برم!...
ببین کارمون به کجا رسیده؟!
می دونم حرفام شبیه التماسه!
اما تو اعتنا نکن...
تو که خوب بلدی بی اعتنایی رو!
تو دعا کن عزیز دلم!
+ خط خطی شده در
90/04/28ساعت 0:46  توسط ملــــودی
|
چشمانت را باز کن و بیبن که چگونه ذره ذره می میرم
در هوایی که نفس های تو در آن نیست!...
+ خط خطی شده در
90/04/28ساعت 0:43  توسط ملــــودی
|